تبليغاتX
خونه عشق
 
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش ،،،، می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
 
 
  آقا کوروش ما 3 تا پسر عمو داره که البته 2 تاشون تقریبا همسن و سال خودشن به نامهای امید(غیرتی)که بر عکس صورت معمولا اخمالوش دل مهربونی داره و عموما تو دعواها از کوروش دفاع میکنه و امین(بولدوزر)که با وجود رفتار تهاجمیش قیافه تپلی و خوشگلش به دل میشینه.

جونم واستون بگه که این پسر عموهای شیطون و بلا که خیلی هم با مزه هستند چون تفاوت سنیشون کمه تنها چیزی که از روابط دوستانه  و نوع دوستی یاد گرفتن قانون جنگله. که میگه نکشی میکشنت!!!

کوروش کوچولوی ما هم که تا حالا تو خونه مراسمی با عنوان گرفتن حق با زور ندیده بود در برخورد های اول براش عجیب بود که چرا پسر عموها واسه هر چیزی جیغ میزنن؟؟؟؟؟؟  چرا همدیگرو کتک میزنن؟؟؟  چرا دعوا؟؟؟

خلاصه اینکه در مهمونیهای اول کار آقا کوروش شده بود گریه و ترس از اینکه مبادا یکی از این دوتا داداش نزدیکش بشن. به محض اینکه اونا دعوا میکردن اینم بنای گریه رو آغاز میکرد. حالا اشک نریز کی اشک بریز. تا اینکه دیدیم اینجوری فایده نداره و این کوچولوی ما به قول بابا فرشاد زیادی داره پاستوریزه میشه. این بود که شازده پسر رو بیشتر در معرض عموم قرار دادیم و بر عکس همیشه که تو جاهای شلوغ نمیبردیمش که نی نی مون عصبی نشه از اون به بعد رفت و آمدمون رو با خانواده های شلوغ بیشتر کردیم و نتیجه اینکه حساسیت گل پسر به جیغ و داد بچه ها کمتر شد و خیال بابا یی و مامانی هم اندکی آسوده تر.

ناگفته نماند که منم حساسیتم رو کمتر کردم و از اون به بعد فقط دورادور حواسم رو بهش متمرکز میکنم و سعی میکنم تو روابطش با بچه ها زیاد دخالت نکنم.

عکس زیر به ترتیب از راست :

ردیف اول : کوروش کبیر/امید

ردیف دوم: سپهر/امین/فراز/زوشا

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  درست یکسال پیش بود. اونقدر دقیق و واضح جلوی چشامه که میتونم ریز به ریز جزئیتاش رو بنویسم.

ماهها بود که واسه همچین روزی لحظه شماری میکردم.راستش رو بخوای از همون روز اولی که فهمیدم وجود داری. چند هفته هم میشد که تقریبا هر شب خواب امروز رو میدیدم. یک هراس مبهمی تو دلم بود که دقیقا نمیدونستم چیه.

از درد زایمان میترسیدم؟ از اومدن تو هیجان زده بودم؟ از اتاق عمل واهمه داشتم؟ ازاینکه به موقع خون بند نافت رو به موسسه رویان نرسونن میترسیدم؟ از اینکه جایی میرم که بر عکس همیشه که در سخت ترین لحظه ها فرشاد کنارم بود و الان نمیتونست باشه واهمه داشتم ؟از اینکه آیا اگه برم تو اتاق عمل دوباره مبام بیرون یا نه میترسیدم؟  یا معجونی از همه اینها؟؟؟؟؟؟

 

هر چی که بود فقط اینو میدونم که اونقدر ترس داشتم که دعا میکردم چشمهامو ببندم و باز کنم و ببینم همه چی تموم شده.

شب قبل مامان پری و مامان و ملیحه /عمه ماندانا/خاله شیما/پریسا وزندایی فیروزه پیش من و بابایی موندن تا فردا به اتفاق بریم بیمارستان

هیچ کدوم از پدر بزرگهات اینجا نبودن و دایی علی هم مرخصی نداشت.

شب قبل من حموم کردم و به محض اینکه اومدم بیرون دیدم فرشاد با دوربین بیرون حمام منتظره و ازم فیلم میگیره. واسم اسفند دود کردن و هلهله کشیدن. همینکه نشستم تو همه وجود کوچولوتو جمع کردی یه گوشه و سمت راست شکمم قلمبه شد.ترسیدم . با خودم گفتم نکنه نمیخوای حالا دنیا بیای؟ نکنه حالا زوده

آخه چه برنامه ها که نداشتم. 3 تا دکتر از اول حاملگی عوض کردم تا کسی رو انتخاب کردم که مطمئن شدم کل شهریور جایی نمیره و انتخاب زمان زایمان با خودمه. آخه میخواستم تا وقتی که دردم نگرفته زایمان نکنم. میخواستم تا هر وقت که دلت می خواد تو اون جای گرم و نرم بمونی. اما از اونجا که از هر چی بترسی به سرت میاد درست اوائل شهریور بود که دکتر از خدا بی خبرم گفت واسه کار ضروری باید بره سفر. اونم کی؟ 14 شهریور میره تا 22 شهریور!!!!!

وای دنیا واسم تیره و تار شد. کلی سرش غر زدم . محکومش کردم به بیخیالی و درد نشناسی . اما میخواست بره و حرفش این بود که 14 شهریور 38 هفته جنین کامله و هیچ مشکلی واسه زایمان نداره و اگرم میخوای وایسا تا برگردم. گفتم اگه وقتی نبودین دردم گرفت؟؟ گفت نگران نباش پزشکهای کشیک همه متخصص هستند.

اون موقع بود که فهمیدم با چه کله خرابی بحث میکنم. مشکل اینجا بود که خیلی هم نگران این بودم که خون بند نافت رو حتما بگیرن. تا حالا توی کرمانشاه فقط همین دکتر این کار رو کرده بود و نمیتونستم ریسک کنم و به دکتر دیگه ای اجازه عمل رو بدم.

توی بد مخمصه ای افتاده بودم . چیکار باید میکردم؟؟؟ من که از همون اول همه چی رو به خدا سپرده بودم پس چرا اینجوری شد؟؟؟ با یک دکتر دیگه که میدونستم میتونه خون بند ناف رو بگیره و روشش رو بلده صحبت کردم متاسفانه اونم تو این فاصله 1 هفته اینجا نبود. انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا من بر خلاف اونچه که میخواستم آخر 38 هفتگی زایمان کنم. همه پزشکها بهم اطمینان میدادن که زمانش خیلی هم خوبه و چرا میخوای عقب بندازی. اما غافل از اینکه اونا مادر نبودن!!!

تو این گیر و دار فکری مثل همیشه بعد از خدا بهترین و تنها همدم و پشتیبانم همسرم بود. همسر خوبم که همیشه با حرفهای منطقی و پر از مهرش آرومم کرد و بهم اطمینان داد که هیچ اتفاقی نمی افته و مثل همیشه کنارمه.

خلاصه اینکه روز 14 شهریور برای ورود تو گل نازنینم انتخاب شد . وقتی توی بیمارستان پرونده رو تکمیل کردیم در تمام طول روز تا فردای اتاق عمل فقط به این فکر میکردم نکنه دارم در حقت بد میکنم. نکنه دلت نمیخواد الان دنیا بیای.

صبح زود ساعت 6 بیدار شدیم. راستش من که نخوابیده بودم. همیشه در لحظه های سخت زندگیم مثل شبهایی که امتحان خیلی سختی داشتم نمیتونستم بخوابم و تا صبح صد بار خواب میدیدم که دارم امتحان میدم.

اون شب هم تا صبح 10 بار بیشتر بلند شدم و تو تختم نشستم و فقط فکر میکردم.

 

بعد از اینکه همراهان یک صبحانه هول هولکی خوردن . منو از زیر قرآن رد کردن و با سلام و صلوات و دود اسفند راهی بیمارستان شدیم. توی راه سرم رو روی شونه فرشاد گذاشتم و سعی میکردم به چیزای خوب فکرکنم.

به در بیمارستان که رسیدیم دلم هری ریخت پایین. تمام وجودم ترس بود. وقتی رفتیم بالا بهم گفتن چرا دیر اومدی کلی زائو اومده و لباس پوشیدن اما ما گفتیم تو نفر اولی.

دلم نمیخواست از فرشاد جدا بشم. میخواستم کنارم باشه. میخواستم مثل لحظه هایی که پر از تشویشم برم تو بغلش و با اون صدای پر از اطمینانش آرومم کنه اما پرستار دستم رو گرفت و به چشم بهم زدنی کشوند تو بخش زایمان.

کلی عصبانی شدم دلم میخواست برگردم اما انگار پاهام راه نمیرفت. ورود همراه به این بخش ممنوع بود . داشتن پروندمو کامل میکردن و بهم دمپایی دادن که یکهو دیدم ...... آره خودش بود. فهمیده بود که اگه اینجوری برم تو بخش بهم میریزم.چند قدم اومد تو بغلم کرد و بوسیدم. گفت هر دوتاتون رو میسپرم دست خدا. یکربع دیگه میبینمتون. و باز هم پیشونیم رو بوسید و رفت.گرم شدم،نیرو گرفتم و به خودم گفتم هر چی هست تموم میشه. قوی باش.

قرار بود زندایی ناهید سر زایمان کنارم باشه اما هنوز نیومده بود. پرسیدم گفتن خانم امینی نیومده اما دکترت اومده و داره حاضر میشه و تو اولین زائو هستی.

وقتی لباسم رو عوض کردن و بردنم تو اتاق زایمان تنم یخ کرد. بی اختیار شرع کردم به گریه. پرسیدن چرا گریه میکنی؟ بهانه کردم گفتم زنداییم نیومده. همه خندیدن گفتن زنداییت بیاد اینجا چرا؟ حوصله نداشتم بهشون جواب بدم. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت چمباتمه بزن. یه سوزن تو ستون فقراتم فرو کرد و من شروع کردم به عق زدن. هیچی تو معدم نبود اما هی عق میزدم.دراز کشیدم و یه پرده سبز جلوی دیدم رو گرفت. احساس کردم دارن محل برش رو ضد عفونی میکنن که داد زدم چیکار میکنین من هنوز بی حس نشدم. نکنیننننن. اما هیچکی جوابمو نداد. با خودم گفتم به فرشاد میگم پدر همتون در بیاره. اما نمیتونستم حرف بزنم. زندایی هم اومده بود . اونم اومد پیشونیم رو بوسید و گفت همه چی مرتبه.

خیلی بی رمق بودم . آقایی که ازم فیلم میگرفت اومد رو سرم گفت حالت چطوره؟ نمیتونستم جواب بدم. ساعت 9:15 بود که صدای گریه قشنگ تو روشنیدم و فهمیدم که تموم شده. قدمهای قشنگت رو به دنیا گذاشتی. چقدر دستت داشتم. هنوز ندیده بودمت اما قلبم واسه صدات به شدت میتپید.تمام آرزوم این بود که بذارنت رو سینم اما بردنت.

بعدا فهمیدم بردنت توی اتاق مجاور و به بابا جون زنگ زدن و زندایی صدای گریه تو رو در آورده و میگفتن که بابا فرشاد پشت تلفن از خوشحالی بغض کرده بوده.

وقتی از ریکاوری آوردنم بیرون بدنم بدون اراده میلرزید. فکر کنم از درد بود. فقط چشمهامو با صدای مهربون بابایی باز کردم که میگفت خانومم. عزیزم نمیدونی چه فرشته نازی به دنیا آوردی. من به جات پسرمونو بوسیدم . دستهای منو تو دستهای گرمش گرفته بود وفشار میداد.صداش اونقدر آرومم میکرد که دوست داشتم تا ابد بخوابم  اما باید میدیدمش. تو کوچولوی قشنگم رو میگم.

تو اتاق وقتی آوردنت یک دخمل کوچولوی ناز هم همراهت بود که مال اتاق بغلی بود و همه میگفتن این پسر بلا از حالا دخترا افتادن دنبالش.

چی بگم که پرستارها دست از سرت بر نمیداشتن . هر از چند گاهی یکیشون می اومد و میگفت امروز خوشگل ترین نوزادمون این آقا کوچولو بوده. یک پسر کوچولوی سفید با یک عالمه لپ که از دو طرف صورتش آویزون بود با لبهای خوشرنگ و چشمای مشکی. وزن 3500کیلو گرم و قد 49 سانتی متر(یک فرشته کامل و بی نقص)

با دیدنت انگار بهشت خدا رو میدیدم. بابا فرشاد که نگو حسابی ذوق زده بود.به همه شیرینی میداد. پرستارها به هر بهونه ای از کنارش رد میشدن تا بی بهره نمونن. تا شب اکثر فامیل اومدن دیدنت و همه از زیباییت تعریف میکردن. اون شب بابا جون و مامان پری پیشمون موندن و صبح رفتیم خونه. دیگه نمینویسم چون یک طومار میشه. بقیه خاطرات قشنگت توی فیلم هست . فیلمی که هیچ وقت من و بابایی از دیدنش سیر نمیشیم.هیچ وقت.دنیا دنیا دوسست داریم.

 

درضمن بعدا فهمیدیم که قسمت اینکه زودتر دنیا بیای و به دست این دکتر باشه چی بوده. روزهای آخر تو گلم بجای عمودی تو شکم مامان بصورت افقی خوابیده بودی و اونطور که زندایی میگفت اونقدر بد جور قرار گرفته بودی که وقتی شکمم رو باز میکنن دکتر میبینه واسه بیرون آوردنت هیچ جاییت رو نمیتونه بگیره و باید خیلی سریع میاوردنت بیرون وگرنه خطر ناک بوده . انگار همه ترسیده بودن که دکتر خودشو جمع میکنه و تو رو از شکم میگیره و میکشه بیرون. زندایی ناهید تا مدتها میگفت خدا رو شکر کنید که این دکتر حاذق عملت کرده . اگر هر کس دیگه ای بود خدای نکرده ..... و یا در بهترین حالت یک جایی از بدن بچه رو میشکست.

البته بابا فرشاد هم واسه تشکر یک سال اینترنت رایگان واسش شارژ کرد  واسه همینه که از قدیم گفتن هیچ کار خدا بی حکمت نیست
 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  عزیزم، پسرم، نازنینم، بهترین هدیه آسمونی ، فرشته کوچولوی من و بابایی

 تولدت مبارک

به قول خاله نسیم مهربون:

 

  الهی صد ساله شی

نه ، صد و بیست ساله شی،

نه صد و بیست سال کمه

همیشه زنده باشی

همیشه زنده باشی

 

قربونت برم الهی که من و بابا فرشاد مهربون دیگه لحظه ای بدون وجود نازنینت رو نمیتونیم تصور کنیم. پارسال این موقع کجا بودی نازنین عسلم؟ چقدر از خدای خوبم واسه هدیه قشنگ و آسمونیش ممنونم چقدر باری شکر نعمتش زبونم قاصره و چقدر با تو دنیای قشنگ ما قشنگ تر شده. قربون اون چشمای نازت برم من.بازم میگم

تولدت مبارک مادری تولدت مبارک.
 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  شعرهایی که این پایین مینویسم شعرهاییی به زبان عامیانه است که من واسه دردونه میخونم و هر دومون خیلی دوستشون داریم .

قربونت برم یه روزی                                     رخت دامادی بدوزی

قربونت برم با خنده                                        چقده چشات قشنگه

قربونت برم که ماهی                                      خیلی تو دلربایی

 

**********************

 دردت به جونم   

 ای جون جونم 

شیرین زبونم    

 ای مهربونم     

 یکی یدونم            

ماه تابونم    

 همه کسونم         

 بی تو نمونم     

 شاه شاهونم          

*********************

لا لا لا لا لا لا                   

 لا لاتو قربون

گلم اون قد و اون بالاتو قربون

چشای ناز و اون لبهاتو قربون

دل نازک مثه گلهاتو قربون

صدای خوشگل و زیباتو قربون

لا لا لا لا لا لا

دردت به جونم

لا لا لا لا لا لا

یکی یدونم

بدون روی زیبایت نمونم

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  قابل توجه خاله های محترم و دوستان عزیزم. من بد قولی نکردم و خیلی هم سر قولم بودم. الانم دارم کم کم خاطرات نی نی نازمون رو که تو سیستم نوشتم میذارم تو وبلاگ خونه عشقمون. دیگه هم از این حرفها پشت سرم نزنین .پسرم غیرتی میشه دختراتونو نمیگیره ها. گفته باشم.

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  سلام سلام

وای که چقدر من در زمینه آپ کردن وبلاگ خونه عشقمون مامان تنبلی هستم.از خودم عصبانیم.منو ببخش پسرم باشه؟؟؟ 

گرچه تمام خاطرات و شیرین کاریهات رو توی دفترچه خاطراتت نوشتم اما باید اینجا هم ثبت میکردم که خودت بهتر میدونی واقعا وقت نشد. حالا قول میدم همه موارد رو بر اساس تاریخ توی وبلاگمون ثبت کنم و از همین فردا هم شروع میکنم .

خیلی خیلی دوستت دارم گل پسر نازم

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  ننه سرما داره یواش یواش میره و جاش رو به عمو نوروز میده. بهار داره میاد

بهار با اون همه قشنگی و طراوت و تازگی داره آروم آروم میاد تا به ما یادآوری کنه که بعد از زمستونی و بعد از هر سختی و مشقتی بالاخره آفتاب رحمت و مهربونی پیداش میشه. طعم خوش بهار بعد از زمستونهای سخت خییییلی دلچسب تره. 

۲ روزه دیگه عیده و من اینجا پیشاپیش عید رو به همسر و پسر گلم تبریک میگم . از خدا میخوام که اول از همه به عزیزانم نعمت سلامتی رو ارزونی بداره و بعد زیر سایه همیشه گسترده عشق و محبتش عزیزانم رو سربلند و دلشاد با عمر طولانی و پر برکت حفظ کنه.

دوستت دارم خدای خوبم.

                                            

پرودگارا... تو را سپاس ميگويم!!!!

براي تمام نعماتي كه امسال به من ارزاني داشتي .... براي تمام روزهاي آفتابي و براي تمام روزهاي غمگين ابري و باراني.... براي غروبهاي آرام و شبهاي تاريك و طولاني.....

تورا شكر مي گويم براي سلامتي و بيماري ، براي غمها و شاديهائي كه امسال به من عطا كردي..... تو را شكر مي گويم براي تمام چيزهائي كه مدتي به من قرض دادي و سپس بازپس گرفتي ......

خدايا، شكرت براي تمام لبخندهاي محبت بار، دستان ياري رسان، براي همه آن عشق و محبت و چيزهائي شگفت انگيزي شكر براي تمام گلها و ستارگان، براي فرزندان يا عزيزاني كه دوستم دارند......

 خدايا، تو را شكر مي گويم براي تنهائيم، براي شغلم، براي مسائل و مشكلاتم، براي ترديدها و اشكهايم، چرا كه همه اينها مرا به تو نزديكتر كرد.......

 تو را شكر مي گويم براي تداوم حياتم، براي اينكه سرپناهي در اختيارم نهاده اي، براي غذايم و براي برآورده كردن تمام نيازم..... پروردگارا، همان را مي خواهم كه تو برايم خواسته اي...... تنها از تو مي خواهم: آنقدر به من ايمان عطا كني تا در هرآنچه بر سر راهم قرار مي دهي تو را ببينم و خواستت را. آنقدر اميد و شجاعت تا نوميد نشوم..... و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بيش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان كه در اطرافم هستند.

خدايا، مرا آن ده كه مرا آن به ، و آنچه را كه نمي دانم چگونه از تو بخواهم پروردگارا، به من قلبي فرمانبردار، گوشي شنوا، ذهني هوشيار، و دستاني ساعي عنايت فرما تا بتوانم تسليم رضايت گردم و آنچه را كه به كمال برايم خواسته اي بديده منت بپذيرم.

 خدايا، بر تمام عزيزانم بركت و بهروزي عطا كن، و صلح و دوستي و آرامش بر قلوب انسانها حاكم گردان .

برگرفته شده از قسمت خاطرات نی نی سایت

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  امروز قرار بود فرشادم بعد از کار واسه کارای شرکت بره جایی.چند وقته قراره بره اما نمیشه. دیروز که از شرکت برگشت چون کم لباس پوشیده بود و هوا یکدفعه سرد شده بود کمی تنش یخ کرده بود و سرش درد میکرد اما بعد از استراحت خوب شد. امروز که اومد خونه میخواست کمی استراحت کنه و بره که من احساس کردم بدنش گرمه وقتی دما سنج واسش گذاشتم باورم نشد که چقدر تب داره. ۴۰ درجه !!!

قد غن کردم که از جاش تکون بخوره و یک چایی داغ بهش دادم و فرستادمش تو رختخواب. بخور هم واسش روشن کردم و الانم دارم واسش سوپ مورد علاقه اش رو درست میکنم .

قرار بود فرشاد که به سلامتی رفت من و مامانم و شیما با کوروش خان بریم خونه زنمو واسه سمنو پزون. آخه هر سال میریم اما با این وضعیت اصلا نمیشد عشقم رو تنها بذارم واسه همینم مامانینا رفتن.

به مامان حسابی سفارش کردم که واسه تمام نیتهام سمنو بهم بزنه و از خدا بخواد که کمکمون کنه.

به سمنوی زنمو اعتقاد دارم و تا حالا چند تا از نیت هام پای همین سمنو بر آورده شده.

خدا خودش محرم به همه رازهای مخلوقاتشه و خودش میدونه که چه حاجتی رو چه زمانی برآورده کنه.

نمیدونم چرا اینقدر از خودم نا راضیم. دلم واسه مامانم میسوزه. وقتی اینجا نیست که له له میزنم بیاد و هر روز تلفن دستمه و باهاش صحبت میکنم . اما وقتی میاد اینجا مثل دیونه ها معذرت میخوام پاچه میگیرم

اصلا رفتارم با اونچه که تو دلمه یکی نیست . اصلا نمیدونم چرا بلد نیستم به مامانم ابراز علاقه کنم؟؟؟؟

طفلکی همیشه تحملم میکنه. من خیلی از خودم ناراضیم. باید رفتارم رو اصلاح کنم اما .... چیکار کنم که آدم شم؟؟؟

اگه آدم باشم و اونقدر اراده داشته باشم که خودم رو اصلاح کنم که یعنی خیلی کاهای دیگه هم میتونم بکنم. باید از یه جایی شروع کنم. اگه موفق شم که حتما باید بشم توی پست بعدی مینویسم.

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
 

گل پسر مامان و بابا هر از چند گاهی ما رو با کارای جدیدش سورپرایز میکنه.امروز عسلی مامان واسه اولین بار آروم آروم ۳۶۰ درجه دور خودش چرخید  روی زمین به شکم خوابونده بودمش و چند تا کتاب نی نی جلوش بود منم داشتم کارامو میکردم که دیدم داره غر میزنه. اومدم سراغش دیدم آقا دور زده پشتش رو به کتابهاش کرده و داره غر میزنه که چرا کتابهام جلوم نیستند؟وسایلش رو آوردم جلوش و رفتم  و باز دوباره غر غر  بله آقا مجددا دور زدن و برگشتن سر جای قبلیشون . یکی نیست بگه آخه مادر وسایلت که با خودت نمیچرخند. گناه مامان چیه که منو دعوا میکنی؟

حساااااااااابی شیطون شده ناقلای مامان

                                                   

قربون اون قد و بالات برم دلم میخواد زودتر راه بیفتی و تمام خونه زندگی مامان و اتاق کار بابا رو داغون کنی هناسکم .

عاااااااااااااااااااااااااااشقتم بعد ازخدا و بعد از بابا عزیزم .اینم یه بوس خوشگل واسه هر سه تون

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  امروز اتفاق جالبی افتاد . من و کوروش داشتیم روی تخت خواب من با هم بازی میکردیم و من اسباب بازیهای مورد علاقش از جمله کلید دندونیش رو گذاشته بودم جلوش و کوروش هم روی شکم خوابیده بود و اسباب بازیش توی دهنش بود.واسه یک دقیقه تنهاش گذاشتم و رفتم توی آشپزخونه. وقتی که برگشتم باورم نمیشد که عرض یک دقیقه گل پسرم چیکار کرده  کلیدش از دستش دور افتاده بود و گل پسر که سعی داشت اونو بگیره تا لبه تخت دنده عقب اومده بود  اول فکر کردم خیالاتی شدم  اما دیدم نه!!! جیگر طلا واسه گرفتن اسباب بازیش باسنش رو میده بالا بعد چون تسلطش رو دستاش بیشتر لز پاهاشه رو دستهاش فشار میاره و میره عقب

کلی واسه بچه ام ذوق زده شدم و فورا هم به آقای پدر زنگ زدم و گزارش دنده عقب رفتن پسرمون رو به عرضشون رسوندم.

خلاصه فکر کنم که دیگه از این روزها گل پسر سینه خیز رفتن رو یاد بگیره و بایت خرابکاریهاش یه آش جسابی واسه مامانی بپزه

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 

pctfx3.1

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور