|
درست یکسال پیش بود. اونقدر دقیق و واضح جلوی چشامه که میتونم ریز به ریز جزئیتاش رو بنویسم.
ماهها بود که واسه همچین روزی لحظه شماری میکردم.راستش رو بخوای از همون روز اولی که فهمیدم وجود داری. چند هفته هم میشد که تقریبا هر شب خواب امروز رو میدیدم. یک هراس مبهمی تو دلم بود که دقیقا نمیدونستم چیه.
از درد زایمان میترسیدم؟ از اومدن تو هیجان زده بودم؟ از اتاق عمل واهمه داشتم؟ ازاینکه به موقع خون بند نافت رو به موسسه رویان نرسونن میترسیدم؟ از اینکه جایی میرم که بر عکس همیشه که در سخت ترین لحظه ها فرشاد کنارم بود و الان نمیتونست باشه واهمه داشتم ؟از اینکه آیا اگه برم تو اتاق عمل دوباره مبام بیرون یا نه میترسیدم؟ یا معجونی از همه اینها؟؟؟؟؟؟
هر چی که بود فقط اینو میدونم که اونقدر ترس داشتم که دعا میکردم چشمهامو ببندم و باز کنم و ببینم همه چی تموم شده.
شب قبل مامان پری و مامان و ملیحه /عمه ماندانا/خاله شیما/پریسا وزندایی فیروزه پیش من و بابایی موندن تا فردا به اتفاق بریم بیمارستان
هیچ کدوم از پدر بزرگهات اینجا نبودن و دایی علی هم مرخصی نداشت.
شب قبل من حموم کردم و به محض اینکه اومدم بیرون دیدم فرشاد با دوربین بیرون حمام منتظره و ازم فیلم میگیره. واسم اسفند دود کردن و هلهله کشیدن. همینکه نشستم تو همه وجود کوچولوتو جمع کردی یه گوشه و سمت راست شکمم قلمبه شد.ترسیدم . با خودم گفتم نکنه نمیخوای حالا دنیا بیای؟ نکنه حالا زوده
آخه چه برنامه ها که نداشتم. 3 تا دکتر از اول حاملگی عوض کردم تا کسی رو انتخاب کردم که مطمئن شدم کل شهریور جایی نمیره و انتخاب زمان زایمان با خودمه. آخه میخواستم تا وقتی که دردم نگرفته زایمان نکنم. میخواستم تا هر وقت که دلت می خواد تو اون جای گرم و نرم بمونی. اما از اونجا که از هر چی بترسی به سرت میاد درست اوائل شهریور بود که دکتر از خدا بی خبرم گفت واسه کار ضروری باید بره سفر. اونم کی؟ 14 شهریور میره تا 22 شهریور!!!!!
وای دنیا واسم تیره و تار شد. کلی سرش غر زدم . محکومش کردم به بیخیالی و درد نشناسی . اما میخواست بره و حرفش این بود که 14 شهریور 38 هفته جنین کامله و هیچ مشکلی واسه زایمان نداره و اگرم میخوای وایسا تا برگردم. گفتم اگه وقتی نبودین دردم گرفت؟؟ گفت نگران نباش پزشکهای کشیک همه متخصص هستند.
اون موقع بود که فهمیدم با چه کله خرابی بحث میکنم . مشکل اینجا بود که خیلی هم نگران این بودم که خون بند نافت رو حتما بگیرن. تا حالا توی کرمانشاه فقط همین دکتر این کار رو کرده بود و نمیتونستم ریسک کنم و به دکتر دیگه ای اجازه عمل رو بدم.
توی بد مخمصه ای افتاده بودم . چیکار باید میکردم؟؟؟ من که از همون اول همه چی رو به خدا سپرده بودم پس چرا اینجوری شد؟؟؟ با یک دکتر دیگه که میدونستم میتونه خون بند ناف رو بگیره و روشش رو بلده صحبت کردم متاسفانه اونم تو این فاصله 1 هفته اینجا نبود. انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا من بر خلاف اونچه که میخواستم آخر 38 هفتگی زایمان کنم. همه پزشکها بهم اطمینان میدادن که زمانش خیلی هم خوبه و چرا میخوای عقب بندازی. اما غافل از اینکه اونا مادر نبودن!!!
تو این گیر و دار فکری مثل همیشه بعد از خدا بهترین و تنها همدم و پشتیبانم همسرم بود . همسر خوبم که همیشه با حرفهای منطقی و پر از مهرش آرومم کرد و بهم اطمینان داد که هیچ اتفاقی نمی افته و مثل همیشه کنارمه.
خلاصه اینکه روز 14 شهریور برای ورود تو گل نازنینم انتخاب شد . وقتی توی بیمارستان پرونده رو تکمیل کردیم در تمام طول روز تا فردای اتاق عمل فقط به این فکر میکردم نکنه دارم در حقت بد میکنم. نکنه دلت نمیخواد الان دنیا بیای.
صبح زود ساعت 6 بیدار شدیم. راستش من که نخوابیده بودم. همیشه در لحظه های سخت زندگیم مثل شبهایی که امتحان خیلی سختی داشتم نمیتونستم بخوابم و تا صبح صد بار خواب میدیدم که دارم امتحان میدم.
اون شب هم تا صبح 10 بار بیشتر بلند شدم و تو تختم نشستم و فقط فکر میکردم.
بعد از اینکه همراهان یک صبحانه هول هولکی خوردن . منو از زیر قرآن رد کردن و با سلام و صلوات و دود اسفند راهی بیمارستان شدیم. توی راه سرم رو روی شونه فرشاد گذاشتم و سعی میکردم به چیزای خوب فکرکنم.
به در بیمارستان که رسیدیم دلم هری ریخت پایین . تمام وجودم ترس بود. وقتی رفتیم بالا بهم گفتن چرا دیر اومدی کلی زائو اومده و لباس پوشیدن اما ما گفتیم تو نفر اولی.
دلم نمیخواست از فرشاد جدا بشم. میخواستم کنارم باشه. میخواستم مثل لحظه هایی که پر از تشویشم برم تو بغلش و با اون صدای پر از اطمینانش آرومم کنه اما پرستار دستم رو گرفت و به چشم بهم زدنی کشوند تو بخش زایمان.
کلی عصبانی شدم دلم میخواست برگردم اما انگار پاهام راه نمیرفت. ورود همراه به این بخش ممنوع بود . داشتن پروندمو کامل میکردن و بهم دمپایی دادن که یکهو دیدم ...... آره خودش بود. فهمیده بود که اگه اینجوری برم تو بخش بهم میریزم.چند قدم اومد تو بغلم کرد و بوسیدم. گفت هر دوتاتون رو میسپرم دست خدا. یکربع دیگه میبینمتون. و باز هم پیشونیم رو بوسید و رفت.گرم شدم،نیرو گرفتم و به خودم گفتم هر چی هست تموم میشه. قوی باش.
قرار بود زندایی ناهید سر زایمان کنارم باشه اما هنوز نیومده بود. پرسیدم گفتن خانم امینی نیومده اما دکترت اومده و داره حاضر میشه و تو اولین زائو هستی.
وقتی لباسم رو عوض کردن و بردنم تو اتاق زایمان تنم یخ کرد. بی اختیار شرع کردم به گریه. پرسیدن چرا گریه میکنی؟ بهانه کردم گفتم زنداییم نیومده. همه خندیدن گفتن زنداییت بیاد اینجا چرا؟ حوصله نداشتم بهشون جواب بدم. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت چمباتمه بزن. یه سوزن تو ستون فقراتم فرو کرد و من شروع کردم به عق زدن. هیچی تو معدم نبود اما هی عق میزدم.دراز کشیدم و یه پرده سبز جلوی دیدم رو گرفت. احساس کردم دارن محل برش رو ضد عفونی میکنن که داد زدم چیکار میکنین من هنوز بی حس نشدم. نکنیننننن. اما هیچکی جوابمو نداد. با خودم گفتم به فرشاد میگم پدر همتون در بیاره. اما نمیتونستم حرف بزنم. زندایی هم اومده بود . اونم اومد پیشونیم رو بوسید و گفت همه چی مرتبه.
خیلی بی رمق بودم . آقایی که ازم فیلم میگرفت اومد رو سرم گفت حالت چطوره؟ نمیتونستم جواب بدم. ساعت 9:15 بود که صدای گریه قشنگ تو روشنیدم و فهمیدم که تموم شده. قدمهای قشنگت رو به دنیا گذاشتی. چقدر دستت داشتم. هنوز ندیده بودمت اما قلبم واسه صدات به شدت میتپید.تمام آرزوم این بود که بذارنت رو سینم اما بردنت.
بعدا فهمیدم بردنت توی اتاق مجاور و به بابا جون زنگ زدن و زندایی صدای گریه تو رو در آورده و میگفتن که بابا فرشاد پشت تلفن از خوشحالی بغض کرده بوده.
وقتی از ریکاوری آوردنم بیرون بدنم بدون اراده میلرزید. فکر کنم از درد بود. فقط چشمهامو با صدای مهربون بابایی باز کردم که میگفت خانومم. عزیزم نمیدونی چه فرشته نازی به دنیا آوردی. من به جات پسرمونو بوسیدم . دستهای منو تو دستهای گرمش گرفته بود وفشار میداد.صداش اونقدر آرومم میکرد که دوست داشتم تا ابد بخوابم اما باید میدیدمش. تو کوچولوی قشنگم رو میگم.
تو اتاق وقتی آوردنت یک دخمل کوچولوی ناز هم همراهت بود که مال اتاق بغلی بود و همه میگفتن این پسر بلا از حالا دخترا افتادن دنبالش.
چی بگم که پرستارها دست از سرت بر نمیداشتن . هر از چند گاهی یکیشون می اومد و میگفت امروز خوشگل ترین نوزادمون این آقا کوچولو بوده. یک پسر کوچولوی سفید با یک عالمه لپ که از دو طرف صورتش آویزون بود با لبهای خوشرنگ و چشمای مشکی. وزن 3500کیلو گرم و قد 49 سانتی متر(یک فرشته کامل و بی نقص)
با دیدنت انگار بهشت خدا رو میدیدم. بابا فرشاد که نگو حسابی ذوق زده بود.به همه شیرینی میداد. پرستارها به هر بهونه ای از کنارش رد میشدن تا بی بهره نمونن. تا شب اکثر فامیل اومدن دیدنت و همه از زیباییت تعریف میکردن. اون شب بابا جون و مامان پری پیشمون موندن و صبح رفتیم خونه. دیگه نمینویسم چون یک طومار میشه. بقیه خاطرات قشنگت توی فیلم هست . فیلمی که هیچ وقت من و بابایی از دیدنش سیر نمیشیم.هیچ وقت.دنیا دنیا دوسست داریم. 
درضمن بعدا فهمیدیم که قسمت اینکه زودتر دنیا بیای و به دست این دکتر باشه چی بوده. روزهای آخر تو گلم بجای عمودی تو شکم مامان بصورت افقی خوابیده بودی و اونطور که زندایی میگفت اونقدر بد جور قرار گرفته بودی که وقتی شکمم رو باز میکنن دکتر میبینه واسه بیرون آوردنت هیچ جاییت رو نمیتونه بگیره و باید خیلی سریع میاوردنت بیرون وگرنه خطر ناک بوده . انگار همه ترسیده بودن که دکتر خودشو جمع میکنه و تو رو از شکم میگیره و میکشه بیرون. زندایی ناهید تا مدتها میگفت خدا رو شکر کنید که این دکتر حاذق عملت کرده . اگر هر کس دیگه ای بود خدای نکرده ..... و یا در بهترین حالت یک جایی از بدن بچه رو میشکست. البته بابا فرشاد هم واسه تشکر یک سال اینترنت رایگان واسش شارژ کرد واسه همینه که از قدیم گفتن هیچ کار خدا بی حکمت نیست
|