تبليغاتX
خونه عشق
 
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش ،،،، می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
 
 
  سلام سلام

وای که چقدر من در زمینه آپ کردن وبلاگ خونه عشقمون مامان تنبلی هستم.از خودم عصبانیم.منو ببخش پسرم باشه؟؟؟ 

گرچه تمام خاطرات و شیرین کاریهات رو توی دفترچه خاطراتت نوشتم اما باید اینجا هم ثبت میکردم که خودت بهتر میدونی واقعا وقت نشد. حالا قول میدم همه موارد رو بر اساس تاریخ توی وبلاگمون ثبت کنم و از همین فردا هم شروع میکنم .

خیلی خیلی دوستت دارم گل پسر نازم

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  ننه سرما داره یواش یواش میره و جاش رو به عمو نوروز میده. بهار داره میاد

بهار با اون همه قشنگی و طراوت و تازگی داره آروم آروم میاد تا به ما یادآوری کنه که بعد از زمستونی و بعد از هر سختی و مشقتی بالاخره آفتاب رحمت و مهربونی پیداش میشه. طعم خوش بهار بعد از زمستونهای سخت خییییلی دلچسب تره. 

۲ روزه دیگه عیده و من اینجا پیشاپیش عید رو به همسر و پسر گلم تبریک میگم . از خدا میخوام که اول از همه به عزیزانم نعمت سلامتی رو ارزونی بداره و بعد زیر سایه همیشه گسترده عشق و محبتش عزیزانم رو سربلند و دلشاد با عمر طولانی و پر برکت حفظ کنه.

دوستت دارم خدای خوبم.

                                            

پرودگارا... تو را سپاس ميگويم!!!!

براي تمام نعماتي كه امسال به من ارزاني داشتي .... براي تمام روزهاي آفتابي و براي تمام روزهاي غمگين ابري و باراني.... براي غروبهاي آرام و شبهاي تاريك و طولاني.....

تورا شكر مي گويم براي سلامتي و بيماري ، براي غمها و شاديهائي كه امسال به من عطا كردي..... تو را شكر مي گويم براي تمام چيزهائي كه مدتي به من قرض دادي و سپس بازپس گرفتي ......

خدايا، شكرت براي تمام لبخندهاي محبت بار، دستان ياري رسان، براي همه آن عشق و محبت و چيزهائي شگفت انگيزي شكر براي تمام گلها و ستارگان، براي فرزندان يا عزيزاني كه دوستم دارند......

 خدايا، تو را شكر مي گويم براي تنهائيم، براي شغلم، براي مسائل و مشكلاتم، براي ترديدها و اشكهايم، چرا كه همه اينها مرا به تو نزديكتر كرد.......

 تو را شكر مي گويم براي تداوم حياتم، براي اينكه سرپناهي در اختيارم نهاده اي، براي غذايم و براي برآورده كردن تمام نيازم..... پروردگارا، همان را مي خواهم كه تو برايم خواسته اي...... تنها از تو مي خواهم: آنقدر به من ايمان عطا كني تا در هرآنچه بر سر راهم قرار مي دهي تو را ببينم و خواستت را. آنقدر اميد و شجاعت تا نوميد نشوم..... و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بيش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان كه در اطرافم هستند.

خدايا، مرا آن ده كه مرا آن به ، و آنچه را كه نمي دانم چگونه از تو بخواهم پروردگارا، به من قلبي فرمانبردار، گوشي شنوا، ذهني هوشيار، و دستاني ساعي عنايت فرما تا بتوانم تسليم رضايت گردم و آنچه را كه به كمال برايم خواسته اي بديده منت بپذيرم.

 خدايا، بر تمام عزيزانم بركت و بهروزي عطا كن، و صلح و دوستي و آرامش بر قلوب انسانها حاكم گردان .

برگرفته شده از قسمت خاطرات نی نی سایت

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  امروز قرار بود فرشادم بعد از کار واسه کارای شرکت بره جایی.چند وقته قراره بره اما نمیشه. دیروز که از شرکت برگشت چون کم لباس پوشیده بود و هوا یکدفعه سرد شده بود کمی تنش یخ کرده بود و سرش درد میکرد اما بعد از استراحت خوب شد. امروز که اومد خونه میخواست کمی استراحت کنه و بره که من احساس کردم بدنش گرمه وقتی دما سنج واسش گذاشتم باورم نشد که چقدر تب داره. ۴۰ درجه !!!

قد غن کردم که از جاش تکون بخوره و یک چایی داغ بهش دادم و فرستادمش تو رختخواب. بخور هم واسش روشن کردم و الانم دارم واسش سوپ مورد علاقه اش رو درست میکنم .

قرار بود فرشاد که به سلامتی رفت من و مامانم و شیما با کوروش خان بریم خونه زنمو واسه سمنو پزون. آخه هر سال میریم اما با این وضعیت اصلا نمیشد عشقم رو تنها بذارم واسه همینم مامانینا رفتن.

به مامان حسابی سفارش کردم که واسه تمام نیتهام سمنو بهم بزنه و از خدا بخواد که کمکمون کنه.

به سمنوی زنمو اعتقاد دارم و تا حالا چند تا از نیت هام پای همین سمنو بر آورده شده.

خدا خودش محرم به همه رازهای مخلوقاتشه و خودش میدونه که چه حاجتی رو چه زمانی برآورده کنه.

نمیدونم چرا اینقدر از خودم نا راضیم. دلم واسه مامانم میسوزه. وقتی اینجا نیست که له له میزنم بیاد و هر روز تلفن دستمه و باهاش صحبت میکنم . اما وقتی میاد اینجا مثل دیونه ها معذرت میخوام پاچه میگیرم

اصلا رفتارم با اونچه که تو دلمه یکی نیست . اصلا نمیدونم چرا بلد نیستم به مامانم ابراز علاقه کنم؟؟؟؟

طفلکی همیشه تحملم میکنه. من خیلی از خودم ناراضیم. باید رفتارم رو اصلاح کنم اما .... چیکار کنم که آدم شم؟؟؟

اگه آدم باشم و اونقدر اراده داشته باشم که خودم رو اصلاح کنم که یعنی خیلی کاهای دیگه هم میتونم بکنم. باید از یه جایی شروع کنم. اگه موفق شم که حتما باید بشم توی پست بعدی مینویسم.

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
 

گل پسر مامان و بابا هر از چند گاهی ما رو با کارای جدیدش سورپرایز میکنه.امروز عسلی مامان واسه اولین بار آروم آروم ۳۶۰ درجه دور خودش چرخید  روی زمین به شکم خوابونده بودمش و چند تا کتاب نی نی جلوش بود منم داشتم کارامو میکردم که دیدم داره غر میزنه. اومدم سراغش دیدم آقا دور زده پشتش رو به کتابهاش کرده و داره غر میزنه که چرا کتابهام جلوم نیستند؟وسایلش رو آوردم جلوش و رفتم  و باز دوباره غر غر  بله آقا مجددا دور زدن و برگشتن سر جای قبلیشون . یکی نیست بگه آخه مادر وسایلت که با خودت نمیچرخند. گناه مامان چیه که منو دعوا میکنی؟

حساااااااااابی شیطون شده ناقلای مامان

                                                   

قربون اون قد و بالات برم دلم میخواد زودتر راه بیفتی و تمام خونه زندگی مامان و اتاق کار بابا رو داغون کنی هناسکم .

عاااااااااااااااااااااااااااشقتم بعد ازخدا و بعد از بابا عزیزم .اینم یه بوس خوشگل واسه هر سه تون

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  امروز اتفاق جالبی افتاد . من و کوروش داشتیم روی تخت خواب من با هم بازی میکردیم و من اسباب بازیهای مورد علاقش از جمله کلید دندونیش رو گذاشته بودم جلوش و کوروش هم روی شکم خوابیده بود و اسباب بازیش توی دهنش بود.واسه یک دقیقه تنهاش گذاشتم و رفتم توی آشپزخونه. وقتی که برگشتم باورم نمیشد که عرض یک دقیقه گل پسرم چیکار کرده  کلیدش از دستش دور افتاده بود و گل پسر که سعی داشت اونو بگیره تا لبه تخت دنده عقب اومده بود  اول فکر کردم خیالاتی شدم  اما دیدم نه!!! جیگر طلا واسه گرفتن اسباب بازیش باسنش رو میده بالا بعد چون تسلطش رو دستاش بیشتر لز پاهاشه رو دستهاش فشار میاره و میره عقب

کلی واسه بچه ام ذوق زده شدم و فورا هم به آقای پدر زنگ زدم و گزارش دنده عقب رفتن پسرمون رو به عرضشون رسوندم.

خلاصه فکر کنم که دیگه از این روزها گل پسر سینه خیز رفتن رو یاد بگیره و بایت خرابکاریهاش یه آش جسابی واسه مامانی بپزه

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  امروز ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ هست و من صبح زود ساعت ۸ با مادری و پدر جون مهربون رفتیم درمانگاه. اولش نمیدونستم واسه چی کله سحر منو برداشتن با لباسهای ددر آوردن اینجا !!!

اولش مادری منو برد به یک اتاق که چند تا خانم مهربون نشسته بودن و داشتن حرف میزدن. بعدش خانومه با مامانم سلام سلام کردن و اومد طرف من هیییییییی ازم تعریف کرد.  البته من خودم میدونستم که خیلی گوگولیم  اما خوب چیکار میشه کرد دیگه

اولش منو گذاشتن رو یک ترازو تا به قول مامانی وزنم رو ببینند من هیچی نگفتم و مثل آقا ها دراز کشیدم . بعدش خانومه اومد دور سرم یک نوار کشید انگار میخواست واسم کلاه بخره. بازهم آقایی کردم و هیچی نگفتم اما دیدم اینا راضی نمیشن . کفش و کلامو در آوردن و درازم کردن رو تخت. مامانم هم رفت کنار . منم یک غرش شیر مانند کردم که همه حساب کار دستشون اومد  . همه خانومهایی که اونجا بودن گفتن واییی ما ترسیدیم چه مردونه غرش میکنه

بعد که مامان بغلم کرد خانومه شروع کرد به حرف زدم با مامانم و نوشتم یه چیزایی که نمیدونم چی بود اما به من مربوط میشد. نمیدونین چقدر ازم تعریف کردن . میگفتن این نی نی ماشا الله چقدر زبله هر کی هر چی میگه فوری برمیگرده زل میزنه تو صورتش و هیچ حرکت کوچیکی از چشمش دور نمیمونه. مامانم هم یک بادی به غبغبش انداخته بود که بیا و ببین  میگفت بله . خواهش میکنم . خودمونم متوجه شدیم و ... وای که کلافه شدم از بس تعارف تیکه پاره کردن

بعدش مامانم منو برداشت و با پدری بردن یک اتاق دیگه . داشتم با فضولی دور و برم رو نیگاه میکردم که دیدم این بی ادبیاتها شلوارم رو از پام در آوردن اونم چی؟ جلوی یک دختر چشم و گوش بسته!!!!

خواستم یه غرش دیگه مهمونشون کنم که چشمتون روز بد نبینه یکدفعه انگار زنبور نیشم زد . اولش یکه خوردم که این چی بود دیگه! اما دوام نیاوردم و با آخرین زورم گریه کردم . هنوز نفسم جا نیومده بود که روی اون یکی پام هم زنبور زدن. آآآآآییییییییییییی چه دردی داشت با آخرین درجه ضعف کردم.

تو حال و هوای گریه بودم که اینا از موقعیت دهن باز من سوء استفاده کردن و یک چیز دور از جونم زهر ماری ریختن تو دهنم .  آخه یکی نبود بگه بی انصافا اینقدر آدم بی رحم؟  

مگه دستم به اون دختره آتیش به جون گرفته که جیزم کرد نرسه. ازش بدم میاد

مامان بغلم کرد و منم یک دل سیر واسش اشک ریختم اما خداییش مامانم میگه نسبت به نی نی های دیگه از صبوری و آقایی سنگ تموم گذاشتم

خلاصه اینا که میگن نی نی جون نی نی جون این کارا واسه خودت بوده و ...

اما من هنوز نفهمیدم چه جوریه که مامان و بابا ها واسه دوست داشتن نی نیهاشون بهشون جیز میزنن؟؟؟؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  امروز ۶ ماه از ورود گل پسر نازنینمون به خونه عشق بابا و مامان گذشت.انگار همین دیروز بود که واسه اولین بار صدای قشنگ گریه هاش توی اتاق عمل پیچید و روحم رو تازه کرد. یکی از قشنگترین صداهای عالم بود که توی گوشم  صدای خنده فرشته های بهشتی رو زمزمه میکرد.

انگار همین دیروز بود که نازنین پسرمون با اون صورت سفید و تپلی با اون لبای کوچولو و چشمهای سیاه براقش که صورت زیبای فرشته های معصوم رو تداعی میکرد قدم های کوچولوش رو به این دنیای بزرگ و رنگارنگ گذاشت تا به من و پدرش یاد آوری کنه که من رو ببینید و عظمت خدا رو در عطا کردن من به شما شکر کنید.

من توی اتاق عمل برای چندمین بار در عمرم اشک شوق ریختم و پدر جون مهربون هم پشت اتاق عمل با شنیدن صدای اونگ اونگ هدیه الهی اشک ریخته بود. چقدر لحظه های ناب و ملکوتی رو پشت سر گذاشتیم.

و حالا ۶ ماه گذشت. با تمام قشنگیها و سختیهاش. با تمام شب نخوابیها و بیدار موندنها. و حالا گل دونه مامان و بابا ۶ ماهه شده.

                                                     

 

عزیز دل مادر و پدر پایان ۶ ماهگیت رو بهت تبریک میگم. امیدوارم سالها بعد همسر و بچه ها و نوه ها و نتیجه هات تولد ۱۰۰ سالگیت رو تو همین وبلاگ بهت تبریک بگن.

 با یک دنیا عشق میگم ۶ ماهگیت مبارک

                                            

قشنگترین و بهترین و پر بار ترین آرزوها تقدیم تو باد . امیدوارم هیچ زمانی هیچ غصه ای آسمون آبی دلت رو ابری نکنه و سالهای سال طولانی و طولانی عمر با عزت و پر برکت داشته باشی و تمام رویاهای سبزت به حقیقت بپیونده.

تمام بهترینهایی که یک مادر و پدر میتونند واسه بچه اشون آرزو کنند برات آرزو میکنیم.دوستت داریم پسرم

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
  پسرم امروز میخوام از پدر جون مهربون برات بنویسم از پدر جون نازنین. دیشب که تو گلم خواب بودی مامان از پدری پرسید چرا ناراحتی و چرا فکرت مشغوله؟ پدری اول طفره رفت اما وقتی دید راهی نداره واسه مامان توضیح داد که یه مشکل کاری واسش پیش اومده و ذهنش رو مشغول کرده 

شاید هرکسی جای پدر جون بود تمام ناراحتی و اعضاب خوردیش رو میاورد به خونه اما پدر مهربون و نازنین تو به خاطر اینکه من و تو گل نازم ناراحت نشیم اصلا به روی خودش نیاورد و اگه مامانی نفهمیده بود اون اصلا چیزی بروز نمیداد. پسرم باور کن که پدر جون یک فرشته است که خدا داده تا روی زمین مواظب من و تو باشه.

تو گلم که کوچولو و معصومی واسه پدر جون دعا کن که مشکلش حل بشه البته از خدا بخواه هرچی که به خیر و صلاح پدر جون و خانواده کوچولومونه انجام بده

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
   من کوروش باقریان هستم. معروف به کوروش کبیر . من متولد چهارشنبه ۱۴/۶/۸۶  ساعت ۹:۱۵ صبح هستم و الان ۵ ماه و ۷روزمه . دیدم از مامانم بخاری بلند نمیشه تصمیم گرفتم خودم دست به کار شم و خاطراتم رو بنویسم. مامانای تمام دوستام وبلاگشونو حاضر کردند جز مامان خانم تنبل من. البته پا رو حق نمیذارم چون واقعا نرسیده بود. از بس کارای من و بابایی زیاده طفلکی کم آورده.

واااااااااااااااای اومد سراغم فکر کنم تصمیم داره خودش بیاد و خاطراتم رو بنویسه.  تو رو خدا بهش نگید چغلیشو کردم ها

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 
 
   امروز ۱۰ آذر ۸۶ من و همسرم قشنگترین و با شکوهترین خنده دنیا رو دیدیم بهتره بگم قهقه! کوروش نازنینم امروز کاملا اتفاقی وقتی داشتم باهاش شوخی میکردم و زیر گلوشو میبوسیدم با صدای بلند خندید .

اونقدر من و پدرش ذوق زده شده بودیم که مرتب بالا و پایین می پریدیم. واااااااااااااااااای که چقدر لحظه قشنگی بود. باید این روز رو تو آلبوم زندگیش ثبت کنم .

 
 
 |    نوشته شده توسط مامان خانوم
 
 

pctfx3.1

Lovely Bear Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog تهیه وب پورتال اختصاصی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور